تبلیغات
سخن دل - مطالب آبان 1390

عشق بازی باخدا


نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:پنجشنبه 12 آبان 1390-06:15 ب.ظ

من خدا را دارم...

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...

skyblue_ashpazonline_weblog_31306135010.jpg




نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:پنجشنبه 12 آبان 1390-06:11 ب.ظ

چقدر زود دیر می‌شود!

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی


ناگهان
چقدر زود 
دیر می‌شود!





نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:پنجشنبه 12 آبان 1390-06:07 ب.ظ

خداحافظ

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

                            خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی،در اندوه تو می میرم

                           در این تنهایی مطلق،که میبندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

                             و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم؟

                            چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟

خداحافظ،تو ای بانوی شبهای غزل خوانی

                            خداحافظ،به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم؟

                 خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی !!





نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:چهارشنبه 11 آبان 1390-11:12 ق.ظ

تو را دوست می دارم

یگانه معبود هستی ام تو را دوست می دارم

تو را به خاطر وجودت، دوست می دارم

تو را به خاطر اینکه وجودم ز توست، دوست می دارم

تو را به خاطر سروریت، دوست می دارم

آقای من تو را به خاطر عظمتت دوست می دارم

تو را دوست می دارم چون فقط تو لایق دوست داشتنی و بس...

تو را با تمام وجود دوست می دارم

آنگاه که حس می کنم معبود رحیمی چون تو دارم تو را دوست می دارم

ای آشنای غریبه تو را در همه ی لحظات دوست می دارم

تو را آنگاه که صدایت می کنم و حتم دارم که می شنوی، دوست  می دارم

تو را به خاطر حضورت در قلبم، تو را به خاطر آرامشت، دوست می دارم

بزرگا  تو را با وجود سیاهی قلبم،زشتی اعمالم،دوست می دارم

تو را چون تویی و هیچ همتایی نداری، دوست می دارم

معبودم تو را بی بهانه دوست می دارم...

نوشته شده توسط:معصومه رحیمی،چهارشنبه 11آبان





نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:دوشنبه 9 آبان 1390-11:43 ب.ظ

مشاعره زیبای حمید مصدق و فروغ فرخزاد

 حمید مصدق گفته:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت


جواب فروغ فرخزاد:
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


جواد نوروزی بعد از سالها به این دو شاعر چنین می گوید:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !





نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:یکشنبه 8 آبان 1390-08:12 ب.ظ

یاد خدا

باز باران بارید
خیس شد سقف اتاق
بوی کاه گل می آید
آب از سقف روان شد بر فرش
مادرم سینی برداشت
پدرم داد زد و گفت باز باران آمد
چه هوای بدی است
پنجره ها را بست،درها را کوبید
باز هم فصل غم و غصه رسید،فصل گل،فصل نامردی ها...
اینچنین نیست پدر
تو چرا ناشکری
فصل پایئز قشنگ است پدر
چشمهایت باز کن می شود دید در این فصل خزان
گرمی دل ها را...
قدرت خالق را...
رحمت بی حد را ...
باز کن پنجره ها را پدرم
بنگر این مروارید ها را که خدا می ریزد
دست خود را  باز کن اینک اینجاست خدا
گوش هایت تیز کن او تو را می خواند
قطرات باران حرف هایی دارند
و تو گویی که این فصل بد است،فصل نامردی هاست...
چه قضاوت هایی...
بنده ها کور و کر و لال شدند
نه دگر می بینند نه دگر می شنوند
یادشان رفته خدا...
نوشته شده توسط:معصومه رحیمی، یکشنبه 8 آبان




نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:شنبه 7 آبان 1390-11:55 ب.ظ

چارلی چاپلین

آموخته ام که...

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید

ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه

، دارو خرید ولی سلامتی نه

، خانه خرید ولی زندگی نه و

بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.




نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:جمعه 6 آبان 1390-05:25 ب.ظ

بارون عشق بازی خدا بابنده هاست

خواب بودم که  حس  کردم صدای چیک چیک می آد چشماما آروم باز کردم. یه بوی خوش تو فضای اتاق پیچیده بود فوری از جام پریدم آره داشت بارون می بارید. چقدر دلم واسه بارون تنگ شده بود آخه من عاشق بارونم رفتم تو حیات زیر بارون تا به عشق بازی خدا لبیک بگم به نظر من وقتی بارون میگیره یعنی خدا داره صدات میکنه که بری و باهاش حرف بزنی و درد و دل کنی ...
تا حالا امتحان کردی ؟
امتحان کن حتما زیر بارون با تمام وجودت حضور خدا را حس می کنی....






نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:یکشنبه 1 آبان 1390-11:07 ب.ظ

شیطان

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.









mouse code

كد ماوس