تبلیغات
سخن دل - یاد خدا

عشق بازی باخدا


نویسنده :معصومه رحیمی
تاریخ:یکشنبه 8 آبان 1390-09:12 ب.ظ

یاد خدا

باز باران بارید
خیس شد سقف اتاق
بوی کاه گل می آید
آب از سقف روان شد بر فرش
مادرم سینی برداشت
پدرم داد زد و گفت باز باران آمد
چه هوای بدی است
پنجره ها را بست،درها را کوبید
باز هم فصل غم و غصه رسید،فصل گل،فصل نامردی ها...
اینچنین نیست پدر
تو چرا ناشکری
فصل پایئز قشنگ است پدر
چشمهایت باز کن می شود دید در این فصل خزان
گرمی دل ها را...
قدرت خالق را...
رحمت بی حد را ...
باز کن پنجره ها را پدرم
بنگر این مروارید ها را که خدا می ریزد
دست خود را  باز کن اینک اینجاست خدا
گوش هایت تیز کن او تو را می خواند
قطرات باران حرف هایی دارند
و تو گویی که این فصل بد است،فصل نامردی هاست...
چه قضاوت هایی...
بنده ها کور و کر و لال شدند
نه دگر می بینند نه دگر می شنوند
یادشان رفته خدا...
نوشته شده توسط:معصومه رحیمی، یکشنبه 8 آبان







mouse code

كد ماوس