|
تبلیغات
|
گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسی ام بود
اما توفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟
خدا کفت:ماری در راه لانه ات بود،تو خواب بودی،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند،
تو از کمین مار پر گشودی!((چه بسیار بلا ها که از تو،به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی


نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى که چشمشان به دنبال خوشرنگترین زنهاست را مىزند.نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مىروید و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى که چشمشان به دنبال خوشرنگترین زنهاست را مىزند.
نمىدانید چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مشکرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمىبیند. باز هم سؤالم بىجواب مىماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مىآیم.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى که به خیابان مىآیند تا لذت ببرند، ذرهاى به تو محل نمىگذارند.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مىزنید؛ در حالى که دغدغه این را ندارید که شاید گوشه هاى از زیبایىهاتان، پاک شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیکترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را کنترل کنید؛ زیبایى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران کنید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مىروید و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پلید مردان شهرتان نیستید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى کرم قلاب ماهىگیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى مىبینى که مىتوانى اطاعت خدایت را بکنى؛ نه هوایت را.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مىروید؛ در حالى که یک عروسک متحرک نیستید؛ یک انسان رهگذرید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد این حجاب!
خدایا! لذتم مدام باد.

من یتوکل علی الله فهو حسبه
در روزگار عیسى بن مریم (علیه السلام) ، زنى بود صالحه و عابده، چون وقت نماز فرا مى رسید، هر کارى که داشت رها و به نماز و طاعت مشغول مى شد . روزى هنگام پختن نان ، مؤذّن بانگ از آن داد ، او نان پختن را رها کرد و به نماز مشغول شد ; چون به نماز ایستاد ، شیطان در وى وسوسه کرد «تا تو از نماز فارغ شوى نان ها همه سوخته مى شود » زن به دل در جواب داد : اگر همه نان ها بسوزد بهتر است که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد . دیگر بار شیطان وسوسه کرد که : پسرت در تنور افتاد و سوخته شد ، زن در دل جواب داد ، اگر خداى تعالى قضا کرده است که من نماز کنم و پسرم به آتش دنیا بسوزد من به قضاى خداى تعالى راضى هستم و از نماز فارغ نمى شدم که الله تعالى فرزند را از آتش نگاه دارد . شوهر زن از در خانه درآمد ، زن را دید که به نماز ایستاده است . در تنور دید همه نان ها به جاى خویش دید ناسوخته ، و فرزند را دید در آتش بازى همى کرد و یک تار موى وى به زیان نیامده بود و آتش بر وى بوستان گشته به قدرت خداى عزّوجلّ چون زن از نماز فارغ گشت شوهر دست وى بگرفت و نزدیک تنور آورد و در تنور نگریست ، فرزند را دید به سلامت و نان به سلامت هیچ بریان ناشده ، عجب ماند و شکر بارى تعالى کرد ، و زن سجده شکر کرد خداى را عزوجلّ ، شوهر فرزند را برداشت و به نزدیک عیسى (علیه السلام) برد و حال قصّه با وى نگفت . عیسى گفت : برو از این زن بپرس تاچه معاملت کرده است و چه سرّ دارد از خداى ؟
چه اگر این کرامت آن مردان بودى او را وحى آمدى و جبرئیل وحى آوردى او را ، شوهر پیش زن آمد و از معاملت وى پرسید ، این زن جواب داد . گفت : کار آخرت پیش داشتم ، و کار دنیا باز پس داشتم و دیگر تا من عاقلم هرگز بى طهارت ننشستم الاّ در حال زنان و دیگر اگر هزار کار در دست داشتم چون بانگ نماز بشنیدم همه کارها به جاى رها کردم و به نماز مشغول گشتم ، و دیگر هرکه با ما جفا کرد و دشنام داد ، کین و عداوت وى در دل نداشتم و او را جواب ندادم و کار خویش با خداى خویش افکندم ، و قضاى خداى را تعالى راضى شدم و فرمان خداى را تعظیم داشتم و بر خلق وى رحمت کردم وسائل را هرگز بازنگردانیدم اگر اندک و اگر بسیار بودى بدادمى و دیگر نماز شب و نماز چاشت رها نکردمى ، عیسى (علیه السلام) گفت : اگر این زن مرد بودى پیغامبر گشتى.

هنوز هم دلم تنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
من هم به آنها
تکیه داده بودم ...
ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک
هر که از دیده مان رفت ز خاطر ببریم
یا که چون فصل خزان آمد وگل رفت به خواب
دل به عشق دگری داده ز آنجا برویم
وسعت دیده ما خاک قدمهای تو بود
خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم ...

ترجمه :
فرمود: خودبینى و غرور، انسان را از تحصیل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى كشاند.
31 قالَ علیه السلام : لا تُخَیِّبْ راجیكَ فَیَمْقُتَكَ اللّهُ وَ یُعادیكَ.(92)
ترجمه :
فرمود: كسى كه به تو امید بسته است ناامیدش مگردان ، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت
32 قالَ علیه السلام : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.(93)
ترجمه:
فرمود: شخص طمّاع و حریص نسبت به اموال و تجمّلات دنیا هیچگاه آسایش و استراحت نخواهد داشت
33. قالَ علیه السلام : الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى ، وَالعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.(94)
ترجمه:
فرمود: (مواظب باش كه ) عتاب و پرخاش گرى ، مقدّمه و كلید غضب است ، ولى در هر حال پرخاش گرى نسبت به كینه و دشمنى درونى بهتر است (چون كینه ، ضررهاى خظرناك ترى را در بردارد.
34 قالَ علیه السلام : الْغِنى قِلَّةُ تَمَنّیكَ، وَالرّضا بِما یَكْفیكَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ شِدَّةُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّةُ إ تّباعُ الْیَسیرِ وَالنَّظَرُ فِى الْحَقیرِ.(95)
ترجمه:
متر آرزو و توقّع باشد و به آنچه موجود و حاضر است راضى و قانع گردى ، ولیكن فقر و تهى دستى در آن موقعى است كه آرزوهاى نفسانى اهمیّت داده شود، امّا دقّت و توجّه به مسائل ، اهمیّت دادن به امكانات موجود و مصرف و استفاده صحیح از آن ها است ، اگر چه ناچیز و كم باشد
.35 قالَ علیه السلام : الاِْمامُ بَعْدى الْحَسَنِ، وَ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْقائِمُ الَّذى یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.(96)
ترجمه:
فرمود: امام و خلیفه بعد از من (فرزندم ) حسن ؛ و بعد از او فرزندش مهدى موعود علیهما السلام مى باشد كه زمین را پر از عدل و داد مى نماید، همان طورى كه پر از ظلم و ستم گشته باشد.
36 قالَ علیه السلام : إ ذا كانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أ غْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أ نْ یُظُنَّ بِأ حَدٍ سُوءاً حَتّى یُعْلَمَ ذلِكَ مِنْهُ.(97)
ترجمه:
فرمود: در آن زمانى كه عدالت اجتماعى ، حاكم و غالب بر تباهى باشد، نباید به شخصى بدگمان بود مگر آن كه یقین و معلوم باشد
.37 قالَ علیه السلام : إ نَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَةٌ، لَوْ سَلَكُوا بِها فى لُجَّةِ الْبِحارِ الْغامِرَةِ.(98)
ترجمه:
فرمود: همانا ولایت ما اهل بیت براى شیعیان و دوستانمان پناهگاه اءمنى مى باشد كه چنانچه در همه امور به آن تمسّك جویند، بر تمام مشكلات (مادّى و معنوى ) فایق آیند
.38 قالَ علیه السلام : یا داوُدُ لَوْ قُلْتَ: إ نَّ تارِكَ التَّقیَّةَ كَتارِكِ الصَّلاةِ لَكُنتَ صادِقاً.(99)
ترجمه:
فرمود: به یكى از اصحابش - به نام داود صرّمى - فرمود: اگر قائل شوى كه ترك تقیّه همانند ترك نماز است ، صادق خواهى بود
.39 قالَ: سَاءلْتُهُ عَنِ الْحِلْمِ؟ فَقالَ علیه السلام : هُوَ اءنْ تَمْلِكَ نَفْسَكَ وَ تَكْظِمَ غَیْظَكَ، وَ لا یَكُونَ ذلَكَ إ لاّ مَعَ الْقُدْرَةِ.(100)
ترجمه :
یكى از اصحاب از آن حضرت پیرامون معناى حِلم و بردبارى سؤ ال نمود؟حضرت در پاسخ فرمود: این كه در هر حال مالك نَفْس خود باشى و خشم خود را فرو برى و آن را خاموش نمائى و این تحمّل و بردبارى در حالى باشد كه توان مقابله با شخصى را داشته باشى
.40 قالَ علیه السلام : اِنّ اللّهَ جَعَلَ الدّنیا دارَ بَلْوى وَالاْ خِرَةَ دارَ عُقْبى ، وَ جَعَلَ بَلْوى الدّنیا لِثوابِ الاْ خِرَةِ سَبَباً وَ ثَوابَ الاْ خِرَةِ مِنْ بَلْوَى الدّنیا عِوَضاً.(101)
ترجمه :
فرمود: همانا خداوند، دنیا را جایگاه بلاها و امتحانات و مشكلات قرار داد؛ و آخرت را جایگاه نتیجه گیرى زحمات ، پس بلاها و زحمات و سختى هاى دنیا را وسیله رسیدن به مقامات آخرت قرار داد و اجر و پاداش زحمات دنیا را در آخرت عطا مى فرماید

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی،در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق،که میبندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم؟
چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟
خداحافظ،تو ای بانوی شبهای غزل خوانی
خداحافظ،به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم؟
خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی !!

یگانه معبود هستی ام تو را دوست می دارم
تو را به خاطر وجودت، دوست می دارم
تو را به خاطر اینکه وجودم ز توست، دوست می دارم
تو را به خاطر سروریت، دوست می دارم
آقای من تو را به خاطر عظمتت دوست می دارم
تو را دوست می دارم چون فقط تو لایق دوست داشتنی و بس...
تو را با تمام وجود دوست می دارم
آنگاه که حس می کنم معبود رحیمی چون تو دارم تو را دوست می دارم
ای آشنای غریبه تو را در همه ی لحظات دوست می دارم
تو را آنگاه که صدایت می کنم و حتم دارم که می شنوی، دوست می دارم
تو را به خاطر حضورت در قلبم، تو را به خاطر آرامشت، دوست می دارم
بزرگا تو را با وجود سیاهی قلبم،زشتی اعمالم،دوست می دارم
تو را چون تویی و هیچ همتایی نداری، دوست می دارم
معبودم تو را بی بهانه دوست می دارم...
نوشته شده توسط:معصومه رحیمی،چهارشنبه 11آبان